پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۹:۰۰
روایت دگرگونی جوانی شرور، که نام امام حسین (ع) او را نجات داد

حوزه/ شب عاشورا، دختری که در معرض تعرض بود به جوان شرور گفت: «با امام حسین معامله کن». آن نام در دلش اثر کرد و دختر را رها نمود. سرانجام همان جوان، در طی یک سیر تحول، مورد عنایت حضرت زهرا(س) قرار گرفت.

به گزارش خبرگزاری حوزه، امام حسین (ع) نه فقط در تاریخ، که در ژرفای وجدان بشری، قامتی افراشته از آزادگی است. او تجلی آن عشقی است که جز به حقیقت سر نمی‌سپارد؛ نامش بر تارک هستی می‌درخشد و ذکر او، هر ستمی را از پای درمی‌آورد. از این‌رو، هر پنجشنبه قطره‌ای از اقیانوس بی‌کران کراماتش را از کتاب «جرعه‌ای از کرامات امام حسین (ع)»، اثر علی‌اکبر مهدی‌پور، به حضورتان تقدیم می‌کنیم.

هدایت یک جوان با نام نامی امام حسین علیه السلام

شب یک شنبه ۱۰/۵/۸۹ برابر ۲۰ شعبان ۱۴۳۱ ق که پایان جلسات دهه ی مهدویه و شب تجلیل از صاحب مکیال بود، یکی از خطبای ارجمند در قائمیه ی اصفهان بر فراز منبرگفت:

دو ماه پیش با جوانی به نام رضا آشنا شدم که سرنوشت خود را برای من تعریف کرد گفت من جوانی شر بودم، پدر و مادرم را تا حد کشت کتک می زدم، جز نماز و روزه هر کاری انجام می دادم.

شب عاشورا پدر و مادرم به حسینیه رفتند من به دنبال کثافت کاری خود بودم در مسیر خود دختری را سوار کردم که می‌خواست به حسینیه برود، او را به زور به محلی بردم و خواستم به او تعدی کنم، هر چه گریه و تضرع کرد و گفت: شب عاشوراست، اعتنا نکردم. گفت: من علویه هستم، به پاس حرمت مادرم حضرت زهرا مرا رها کن، اعتنا نکردم.

گفت بیا امشب با امام حسین معامله کن امام حسین دست عطوفتش را بر سر تو بکشد.نام امام حسین در تمام اعماق دلم تأثیر گذاشت او را سوار کردم و دم در حسینیه پیاده اش کردم.

به منزل آمدم، تلویزیون را روشن کردم داستان عاشورا را تعریف میکرد و در نصف صفحه ی تلویزیون تعزیه را نشان می‌داد که بر سر کودکان تازیانه می زدند.

بی اختیار اشکم جاری شد، مدتی نشستم و گریه کردم.

مادرم آمد، تا وارد خانه شد، پرسید: رضا چه شده؟ گفتم: هیچ گفت نه از همه جای اتاق، بوی امام حسین می آید.فردا بی اختیار به حسینیه رفتم.

همه ی بچه های محل مرا می شناختند و می دانستند که من اهل هیأت نیستم، من یک پارچه شر هستم.

رئیس هیأت گفت آقا رضا! تو هم حسینی شدی؟ گذرنامه ات را بده تو را ببرم کربلا.

گفتم: پول ندارم، گفت: با هزینه ی خودم می برم.

به فاصله ی چند روز رفتیم ،کربلا همه رفتند حرم، من خجالت می‌کشیدم، بالاخره من هم رفتم.

چند ماه بعد هم مرا به مکه برد.

از مکه برگشتم مادرم گفت: رضا دختری برایت در نظر گرفتیم.

رفتند خواستگاری روز بعد من رفتم دختر برایم چایی آورد تا چشمش به من افتاد، فریاد زد: یازهرا! و بیهوش شد.

وقتی به هوش آمد، گفت: دیشب حضرت زهرا علیها السلام را در عالم روءیا دیدم عکس این جوان را به من ارائه داد و فرمود:

فردا من برای تو خواستگار می فرستم، مبادا رد کنی.

یک جوان شرّ با شنیدن نام امام حسین ع دگرگون می‌شود حسینی می‌شود، کربلایی می‌شود، حاجی می‌شود، مورد عنایت حضرت زهرا سلام الله علیها قرار می‌گیرد از راه حلال به خواسته اش می‌رسد و سر و سامان می‌گیرد.

اخبار مرتبط

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha